
http://www.ghadeer.org/site/thekr/adeia/d_arafe/indx_ade.html
التماس دعا

http://www.ghadeer.org/site/thekr/adeia/d_arafe/indx_ade.html
التماس دعا
وبلاگ یک دریچه به دنیا است که هر روز آدم بتونه به دنیا سلام کنه و بگه من هنوز هستم. به دنیا که با این همه شتابش داره حرکت می کنه بگه، آی دنیا ! من یک روز دیگه از خدا عمر گرفتم و هنوز دارم نفس می کشم. امروز تونستم یک طلوع دیگه را ببینم. امروز تونستم...
وبلاگ یک دریچه و فرصته تا به همه دنیا دستی تکان بدهی و هرچی تو دل و ذهنت داری بگی. اما چه حیف که همین فرصت عصر تکنولوژی را ما آدمها از خودمان دریغ می کنیم.
وبلاگی را به دنیا می آوریم و بعد مثل یک بچه سر راهی رهاش می کنیم. کاش این فرصت بود تا ۵ دقیقه از ۲۴ ساعت زندگی روزانه را می شد به وبلاگمون اختصاص می دادیم و در همین ۵ دقیقه می توانستیم ۵ کلمه جدید به جهان و جهانیان هدیه می کردیم.
اما چه حیف که هر روز از این فرصت و نعمت خودمون را محروم می کنیم...
در اوج بی وقتی، چند فیلم دیدم. برای خودم هم جالب بود که چطور حاضر به این کار شدم. به هر صورت توفیق اجباری شد تا فیلمهای «پاتو زمین نذار» و «سوپر استار» را ببینم.
در مورد پاتو زمین نذار که باید گفت همون فیلمهای دهه پنجاهی است که به روز رسانی شده است. در مورد فیلم سوپر استار هم باید گفت که علی رغم برخی بخشهای کلیشه ای، پیام خوبی داشت. هرچند این فیلم سعی می کند تا روایت و قضاوت تا حدی به مخاطب سپرده شود ولی در مجموع وجود برخی تلنگرها گاه سرنوشت انسانها را عوض می کند. مهم نیست این تغییر را چه کسی ایجاد کند، مهم این تغییر است.
و اما بحث شیرین پایان نامه. جانم از پایان ام برایتان بگوید که سخت درگیرم. تا دفاع نکنم وضعیتی بهتر از این نخواهم داشت. فعلا" .
در سری مسابقات دوران طلایی صنعت نفت، عنوان برگزیده این مسابقات را کسب کردم.
این مسابقه که در سال ۸۷ برگزار شد، امسال به اعلام اسامی برگزیدگان اقدام و لوح و جوایز برگزیدگان دیشب در تالار بزرگ وزارت کشور اهدا شد.
این مسابقه در بخشهای مختلف خاطره، عکس و اسلاید، فیلم، ابداع و نوآوری، تجارب مدیریتی، داستان، مقاله و موضوع مرتبط با جنگ و نفت و ... برگزارشد که من نیز در بخش شعر و گرافیک آن شرکت کرده بودم.
خبرگزاري فارس: كاركنان بانكها با گذشت حدود يكسال از تصويب قانون مديريت خدمات كشوري، نسبت به عدم افزايش حقوق خود متناسب با نرخ تورم، ناخرسند هستند.
بهروز عزیزم. گل همیشه بهار زندگیم. تولدت مبارک. همیشه باشی و عطر و سایه وجودت جاری در زندگیمون باشه. دوستت دارم و امیدوارم روزگار روزهای خوبی در کنار تو برامون رقم بزنه. ![]()
![]()

همانقدری که این چند وقت به خاطر اوج کارهایم از خودم غافل شدم از وبلاگم نیز غفلت کرده ام. گویا هروقت که دلم برای خودم تنگ می شود، فرصتی می شود تا سری به وبلاگم بزنم.
این روزها خیلی خسته ام. بیش از من چشمهایم خسته است که تا دیر وقت برای انجام امور تحقیقی باید مرا یاری کند. شاید جالب نباشد تا آدم از چشمهایش تشکر کند ولی من این کار را می کنم آنهم در ساعت قریب به یک بامداد.
عطا جان باورم نیست که آرام و سبکبال بار سفر را بربستی و بی صدا و بی ادعا، به خاطره ها پیوستی.در آخرین تلفنی که با تو داشتم گفتی: به رحمت و لطف خدا امیدوارم. می دانم امیدت ناامید نشده و با توکل به خدا است که رخت آخرت بر تن کرده ای. عطای عزیزم، بدان یادت همیشه زنده است و خاطرت برایمان همیشه عزیز است. سفر ابدیت بخیر. روحت شاد و یادت گرامی.

عطا افشاری یکی از همکاران سابقم در خبرگزاری فارس، الان در ای سی یو به سر می بره. خیلی نگرانشم. آرزو می کنم خوب بشه. بچه ها می گویند در کما است.
عطا تو رو خدا زنده بمون. عطا به سرطان نه بگو و به زندگی سلامی دوباره کن. عطا همه ما دوستت داریم.
روز قبل از بعثت حضرت رسول بود. زنگ زدم خواهرت گوشی را برداشت. گفت که حالت خوب نیست. با بچه های گروه صحبت کردم که با هم به دیدنت به اختیاریه بیاییم. زنگ زدم هماهنگ کردم . همون روز مشکلی برای یکی از بچه ها پیش اومد نشد بیاییم.
وقتی به خواهرت گفتم که مشکلی پیش اومده گفت که چقدر خوشحال بودی ما از اینکه می خواستیم به دیدنت بیاییم. ولی نشد......![]()
عطا خیلی دلم گرفته. برات دعا می کنم برای بهبودیت، برای سلامتت ،برای ..... عطا زنده بمون .خواهش می کنم زنده بمون....... .
انگار همین دیروز بود. ۱۳ مرداد ۸۴. ساعت ۶ بعدازظهر در یکی از محضرهای سمت رسالت.
بالاخره مامان بعد از ۸ سال راضی شد تا من و بهروز به عقد هم دربیاییم. محمدرضا و اعظم هم بودند. یادشان بخیر و روحشان شاد.
چه ذوقی داشتیم. بعداز شونصدتا امضاء به خانواده امان گفتیم که آنها بروند و ما به یک پارک رفتیم. دست هم را گرفته بودیم و تند تند راه می رفتیم. به بی مزه ترین حرفهای هم می خندیم و حس می کردیم که دنیا در قشنگ ترین روز خودش به سر می بره.چه روز خاصی بود.
نه من و نه بهروز از آنجا که اعتقادی به مراسم عروسی و عقد نداشتیم به همین خاطر در ۲۵ مرداد به مشهد رفتیم و در بازگشت قدم در خانه خودمون گذاشتیم.
به همین دلیل امروز یعنی ۱۳ مرداد را بنای سالگرد ازدواج خودمان قرار دادیم. از امروز وارد پنجمین سال زندگی مشترکمان می شویم.
خدا را به خاطر اینکه بهروز عزیز را به زندگی من هدیه کرده شکر می کنم و از بهروز گلم که همیشه به مهربانی و صبوری کنارم زندگی کرده و با همه بدیها و خوبیهام سرکرده متشکرم.
بهروز جان سپاس. عزیزم همیشه باشی. گل من دوستت دارم. عزیز دلم عاشقتم.
تقدیم به آنها که معصومانه در سینه آسمان، گل وجودشان پرپر شد. روحشان شاد یادشان گرامی.

تقدیم به گلهای پرپر هواپیمای مسافربری توپولوف 154 (کاسپین)
اثر: مریم سلیمی
استفاده از این اثر با ذکر نام طراح آن بلامانع است
مصاحبه جدید من در گفت و گو با ایسنا. در ضمن از زحمات خانم موسوی خبرنگار موفق این خبرگزاری در بخش جامعه اطلاعاتی متشکرم.
وبلاگ جلوهاي از واقعيات جامعه در دنياي مجازي است

مريم سليمي، روزنامهنگار، در گفتوگو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا)، اظهار كرد: در سال 1999 با ايجاد اولين مركز رسانهاي مستقل در سياتل آمريكا، زمينه گسترش روزنامهنگاري شهروندي فراهم شد و وبلاگها از حضور جديتر و پر رنگتر در فضاي جامعه برخوردار شدند؛ از همين زمان بود كه به واقع جهان وارد دورهاي شد كه هر شهروند بتواند يك روزنامهنگار و گزارشگر باشد.
وي افزود: وبلاگ كه ويتريني از ذهن آميخته از واقعيت افراد يك جامعه در دنياي مجازي است، اين فرصت را ايجاد ميكند كه هركس حتي در آن سوي جهان، از دريچه ذهن هر بلاگر بداند كه در دنياي واقعي اين وبلاگنويس چه ميگذرد.
سليمي اضافه كرد: اين ويترين جيوهاي، همچون دماسنجي، با شور و هيجان حاكم بر جامعه واقعي دچار تب و حرارت ميشود و با ركود آن به انزوا و سكوت مينشيند.
وي با بيان اينكه وبلاگها دماسنج جامعه هستند و به درستي به ثبت هيجانات يك جامعه ميپردازند، افزود: همواره نگاه ايدئولوژيك حاكم بر رسانهها و مطبوعات سبب ميشود تا واقعيات جامعه نتوانند به درستي خود را در زاويه ديد آنها به تكثير برسانند، در حالي در ويترين وبلاگها، واقعيات جامعه با موانع كمتري خود را ظهور و بروز ميدهد.
سليمي همچنين گفت: وبلاگها حتي اگر تمام حقيقت را نگويند، ولي با كثرت و تنوع آنها، مخاطب ميتواند با دريافت اطلاعات از ويترينها و دريچههاي ذهني مختلف و همچنين با قراردادن اين اطلاعات در كنار منابع اطلاعاتي و رسانهاي رسمي فعال در هر كشور، به برآيندي برسد كه تا چندي پيش اين امكان وجود نداشت.
وي با بيان اينكه بلاگر بخشي از افراد همين جامعه است و با افراد همين جامعه داد و ستد اطلاعاتي و ارتباطاتي ميكند، افزود: بلاگر به همان نسبت كه ميتواند بر جامعه اثر بگذارد، از جامعه و حوادث آن نيز تاثير ميپذيرد.
اين وبلاگنويس تصريح كرد: وبلاگها با گسترش ارتباطات ميان فردي و لينكهاي بسيار ميتوانند جامعه را تحت تاثير قرار دهند و به همان نسبت نيز از جامعه تاثير بگيرند، ولي حد اين تاثير متقابل بستگي به شرايط حاكم برجامعه و بستر تاثيرپذيري و تاثيرگذاري آن دارد.
تقدیم به اعظم ، خواهری که هرگز فراموشم نمی شود:
تو به آخرین اتوبوس شب رسیدیتاریک بود بلیط رفتت را خوب ندیدم
ساعت حرکت، عدد ۱۲ شب را نشان می داد
تا به خودم بیایم، عقربه های ساعت روی عدد ۱۲ یکدیگر را در آغوش کشیدند
تو رفتی و شب ماند
من ماندم و آخرین تصاویر ذهنی از نگاههایت
من ماندم و طرح- نوشته های روی اتوبوس که بر آن حک بود: تهران - بهشت
تو رفتی و آخرین اتوبوس شب رفت
من ماندم و شبی که دیگر به صبح نمی رسد
من پر از شبم
لباسهایم هنوز بوی شب می دهد
رنگ شب می دانی؟
رنگ شب!
به لطف خدا در جلد دوم کتاب «این روشنای نزدیک» که منتخب آثار داستان نویسان و شاعران جوان ایران است، اثر من نیز به همراه یک بیوگرافی به چاپ رسیده است.
به جای بازخوانی بیوگرافی خود، شعرم را که توسط انتشارات سخن گسترش منتشر شده تقدیم می کنم. این شعر تحفه سبزی تقدیم به جانبازان شیمیایی است.
کی شلیک می کنی دلاور
جنگ پایان یافت و تو هنوز انگشتت بر ماشه
کی شلیک می کنی دلاور؟
تمام تیرهایت را به جنگ سپرده ای
و سنگ صبوری است جانت، برای شنیدن حرفهای تکراری
چرا زیاران جا مانده ام؟
تنها تو را یک تیر باقی است
و گواهت، زخمهای بسترت
کی شلیک می کنی دلاو؟
که تو را دو انتظار در هم آمیخته
انتظار هجرت و فرج
می دانی فرصت دیدار مولایت نیست
نفسهایت به شماره افتاده
و عجیب، دلتنگ یاران سفر کرده ای
می خندی و درد از روی ماهت خجول
زانو می زند صبر پیش پایت
کی شلیک می کنی دلاور؟
گلبولهایت را یارای حمل اکسیژن نیست
دمی که می رود امیدش به بازدم نیست
نفسهایت به شماره افتاده
جانت آخرین تیر کمانت
کی شلیک می کنی دلاور؟
به گزارش سرويس نگاهي به وبلاگهاي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، در وبلاگي به نشاني http://maryam-salimi.blogfa.com آمده است: كشوري كه توسعه يافت و به آخرين حد از توسعه در سرزمينش رسيد، بعد چه خواهد شد؟
توسعه به نظر من در يك ظرف زماني قابل تعريف است. كشوري كه اكنون توسعه يافته است بنابر هر دليلي، با حذف عوامل توسعه در آن دچار چه شرايطي خواهد شد؟ آيا كشوري كه روزگاري توسعه يافته بود ميتواند عقب افتاده تصور شود يا بازگشتي به عقب داشته باشد؟
آيا كشورهايي كه روزگاري دوران طلايي تاريخ را با رشد و توسعه در خود تجربه كرده اند، حال با حذف عوامل توسعه يافتگي به نمادي از عقب افتادگي تبديل نشدهاند؟
در تمام كلاسهاي درس در خصوص توسعه و توسعه يافتگي، در مورد دو گروه بحث ميشود: كشورهاي توسعه يافته و توسعه نيافته يا در حال توسعه. ولي نظر من اين است كه بايد نقطه سوم ديگري نيز اينجا باشد و آن نقطه اي است كه بايد از كوه پايين آمد.
نويسنده اين ياداشت ادامه داده است: پاسخ يكي از اساتيدم به اين سوال اين بود كه براي حفظ رونق و توسعه يك كشور، بنابر نظر يك نظريهپرداز آمريكايي اگر لازم شد يك شهر را تخريب كرد و دوباره بازسازي كرد، بايد اين كار را كرد تا بتوان همچنان به رونق و توسعه يك كشور كمك كرد. راه ديگر نيز اتحاد بين كشورهاي كوچك و ... ولي به هر صورت به نظر من توسعه نيز ظرفي دارد و پاياني. ولي نظر استادم بر اين است كه توسعه واقعي پايان ندارد.
به نظر ميرسد اگر بنبستي نيز براي توسعه نباشد، شاخصهاي توسعهاي كه امروز مورد بحث است و توسط فاتحان كوه صادر ميشود، با تغيير شرايط جهاني اين مقياسها نيز تغيير خواهد كرد و معنايي جديد از توسعه و توسعه يافتگي و عقب ماندگي تعريف خواهد شد.

دارم كم كم به پنج شنبه شب نزديك مي شوم. روزهاي پنجشنبه روزهاي خاصي اند برام. اعظم و محمدرضا را بيش از هر وقت ديگه احساس مي كنم. وقتي روي منشي تلفن خانه پدري صداي اعظم را مي شنوم خيلي بيشتر دلم براشون تنگ مي شه. حس اينكه جز پس از مرگ ديگه نمي تونم ببينمشون دلم را به درد مي آره. بازم مثل هر پنج شنبه شب ديگه دلتنگشونم. نمي دونم اين دوري و انتظار كي تموم مي شه. نمي دونم.
اكثر وقتها تو خودم گريه مي كنم. يا وقتي شبها به خونه مي رم يا وقتي كه به يادشون كلماتي را ثبت مي كنم.
هر روز كه بيشتر مي گذره بيشتر از روز قبل دوستشون دارم و بيشتر دلم براشون تنگ ميشه.
خيلي وقتها تو ذهنم مسيربهشت زهرا را طي مي كنم و به قطعه روبرو گلزار شهدا (خانواده شهدا) مي رم، آب روي مزارشون مي ريزم، گل روي مزارشون مي گذارم و بعد از اينكه يك دل سير گريه كردم از كنار مقبره ها عبور مي كنم و روي سنگ نوشته ها را مي خونم و بعد برمي گردم. اكثر وقتها با دل و ذهنم بر سر مزارشون مي رم و اين كار دلمو آروم مي كنه.
خيلي وقتها فريادهاي بلندي كه از دوري شون تو دلم مي كشه و آهي كه جگر خودم را كباب مي كنم از دل برمي آيد ، تبديل به گلوله اشكي مي شه كه دور از چشم بقيه مي چكه و از سطح صورتم مثل يك فشنگ مي گذره.
اعظم و محمدرضاي عزيزم نمي دونم الان از جسم خاكي تون زير آن سنگ نوشته زيباتون چي ازتون باقي مي مونده ولي مي دونم كه روح بزرگ و جاودانه تون و همينظور ياد عزيزتون هميشه زنده است.
شما زنده و حاضريد و ما انسانها در زيان و خسراني بس عظيم از غفلت، غافل از احوال دل خويشتنيم.
بازم مي گم دوستت دارم و به اميد روزي ام كه به جز خواب و خيال، دوباره يك دل سير بغلتون كنم و بوسه بارونتون كنم. منتظر اون روز مي مونم.
همیشه تهدیدها تهدید نیستند بلکه می توانند فرصت باشند. آلودگی هوای امروز تهران یک فرصت خوب برای من بود. بدی هوا باعث شد تا مراکز اداری و ... تهران امروز تعطیل شوند. من هم امروز تعطیل بودم. یک روز تعطیل برای خودم. گرچه باید صنایع هم تعطیل می شدند ولی بهروز عزیزم مجبور شد به سرکار برود. به هر صورت امروز فرصتی برای خودم پیدا کردم تا کمی ذهنم را نظم بدهم و ببینم که برای کار پایان نامه ام از کجا باید شروع کنم و چه باید بکنم. به هر صورت بابت این روزی که خدا بدون هرگونه مرخصی به من اعطا کرد تشکر می کنم. همچنین از گردو غبار هم متشکرم
.


بعد از مدتها، فرصتی دست داد تا فیلم به همین سادگی را ببینم. روایت زندگی یک زن نجیب ، فداکار، زحمت کش و پرتلاش ایرانی. زنی که از هر تکراری خسته شده ، آنقدر خسته که در دقایق پایانی فیلم با روشن خاموش کردن تعمدی لوستر، بر تکرر تکرارها و عادتها اشک سیاه می ریزد (اشک آمیخته با ریمیل چشمانش).
او در تلاش است تا به تکرار یک زندگی عادی شده تنوع بخشد و با هجرت به سوی سرزمین مادری، خود را بازیابد. او خود را در یک زندگی عادت زده گمشده یافته است. همسری که تا دیر وقت بیرون از خانه است و تنها هدیه اش به همسر زیبا و زحمتکشش خستگی است و خواب. دو فرزند او نیز در دنیای شیطنتهای خود غرقند . این زن خود را تنها می یابد و دلخوش کرده به دفتری که گه گاه قلمی به شعر در آن می برد.
او خود را خوشبخت نمی داند و به همین دلیل است که وقتی زن همسایه از او می خواهد تا به عنوان یک زن خوشبخت استخاره و تفالی بر قران بزند ابتدا از این کار طفره می رود. این زن تلاشی برای ایجاد تغییر در این زندگی نمیکند بلکه تا آخرین لحظات حضورش در خانه سعی می کند یک مادر خوب، همسر خوب ، زن همسایه خوب و ... از نظر دیگران باقی بماند. او تنها راه خروج از این شرایط را صرفا هجرت می یابد. هجرتی بدون اطلاع دیگران.
در انتهای فیلم چندان مشخص نیست که او بالاخره به این سفر می رود یا نه ولی شرایط انتظاری و هرلحظه سر رسیدن برادر برای بردن او حکایت از این دارد که او بالاخره به سفر برای رهایی از عادتها می رود. او عادتها را ترک می کند ولی با بازگشت مجددا دوباره تکرارها از سرگرفته خواهد شد.
ایران کارتون:
گالری آثار راه یافته به نمایشگاه جشنواره بین المللی کارتون ساتیرا ایتالیا با موضوع "بحران جهانی" ارائه شده است.
گفتنی است از ایران آثار هنرمندانی چون محمود نظری، مریم سلیمی، مسعود ماهینی، محمد کارگر، محمدصالح رزم حسینی و سعید صادقی به این نمایشگاه راه یافته است.
برای دیدن گالری آثار این جشنواره اینجا را کلیک کنید.

بالاخره از امتحانات خلاص شدم. یکی دو روز است که احساس می کنم بال درآوردم و مثل یک پرنده می توانم سبکبالانه پرواز کنم. اگر خدا بخواهد با انجام پایان نامه پرونده تحصیلی در این مقطع بسته می شود و بعد ببینم خدا برای مقاطع بالاتر تا چه حد توان و عمر خواهد داد.
به هر صورت بعد از فشارهای بسیاری که این ایام از درس و دغدغه ها و فشار انتخاباتی داشتم کمی فارغ شده ام. بیش از هرچیز الان باید روی پایان نامه متمرکز شوم.
دوسه هفته ای در خبرگزاری فارس حاضر نشدم که عمده دلیل آن امتحاناتم بود. اولین موضوعی که پس از بازگشت در دست گرفتم سوژه آثار طرح دولت برای ادغام برخی وزارتخانه ها و تقلیل آنها به ۱۶ وزارتخانه بود. اکثر اقتصاددانهایی که در خصوص این موضوع (یعنی ادغام وزارتخانه های کار، بازرگانی، صنایع و تعاون با یکدیگر در قالب وزارت امور تولیدی و خدماتی) با آنها صبحت کردم با این مساله موافق نبودند و آن را مغایر با تخصصی بودند فعالیتهای اقتصادی می دانستند. عمدتا با حذف وزارت تعاون موافقتر بودند تا ادغام آن. این حذف را هم مغایر قانون اساسی نمی دانستند.
الان روی بحث نقدینگی کار می کنم و امیدوارم قلمی که در این مسیرها و موضوعات می زنم لااقل موثر در تصمیمات و نظرات دولت و به نفع جامعه عزیزمان باشد.ان شا الله.

گرچه حدود ساعت ۳۰/۲۰ شب در تهران، طوفان و باران شدیدی آغاز شد ولی آنچه انتخابات دهم را زیباتر کرد، حضور جدی مردم زیر همین باران بود. با وجود وضعیت جوی نامناسب مردم بر عزم خود برای دادن رای تاکید کردند و به حماسه آفرینی خود ادامه دادند. و چنین شد که انتخابات ایران در ساعات پایانی جلوه ای بارانی و پربرکت به خود گرفت.
قلبها از هم اکنون برای یک نتیجه تاریخی می تپد. شور و هیجانی که امروز ایران اسلامی به خود می بیند، حکایت از یک 23 خرداد تاریخی دارد. فردا روز بزرگ و شکوهمندی برای مردم ایران خواهد بود. مردم بذری را امروز در صندوقهای رای می کارند تا قبل از ظهر فردا برداشت خواهند کرد.
خدایا هر آن نتیجه ای که فردا حاصل شود، مایه خیر ، برکت و پیشرفت ایران اسلامی قرار ده. آمین.

این روزها شهر غرق در رنگ است. هرکس به آنچه می اندیشد نماد رنگی داده و نمودی از آن را در ظاهر و پوشش خویش هویدا ساخته است.شهر امروز مبتلا به بازی رنگها است. همگان به رنگها شرطی شده اند. حتی رنگ چراغهای راهنمایی و رانندگی و حتی رنگ چمن کنار پیاده رو هم مفهوم انتخاباتی یافته است. ولی من در گرافیکی ترین انتخابات ایران و در پس این رنگها و عکسها تنها به دنبال یک حقیقتم. زمزمه های ذهنی ام در این روزها این است:
شهر پر از بازی رنگها است
من در پس بازی رنگها در پی حقیقتم
مرا به پشت پرده رنگها رهنمون شوید
می خواهم به حقیقت رای دهم
در این آدرس اشعار مارگوت بیکل یکی از شعرای شهیر جهان را در قالب کتابی تحت عنوان"فرشته ای در کنار توست" مطالعه کنید. http://www.yaghma-golrouee.com/works.php?catId=24
یکی از نمونه اشعار این شاعر به ترجمه یغما گلرویی:
نمیخواهم در پایانِ زندهگی بگویم که:
خوب بود!
متشکرم که توانستم زندگی کنم!
میخواهم در پایانِ هر روز بگویم:
روزِ خوبی بود!
ممنونم که اجازهی تجربه کردنش را
به من دادی!
نمونه ای از ترجمه ای از اشعار همین شاعر توسط مرحوم شاملو:
در وجود هر كس رازی بزرگ نهان است / داستانی / راهی / بی راهه ای / طرح افكندن این راز / راز تو / راز زندگی / پاداش بزرگ تلاشی پر حاصل است
* * *
برای تو وخویش چشمانی آرزو می كنم / كه چراغها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند /گوشی كه صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود / برای تو و خویش روحی / كه این همه را در خود گیرد و بپذیرد/و زبانی كه در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون كشد / و بگذارد از آن چیز ها كه در بندمان كشیده است سخن بگوییم
هر روز سایت ایران کارتون را چک می کنم. امروز خبری در آن دیدم که خوشحالم کرد. کاری را که در مسابقه بین المللی خودرو شرکت داده بودم، در کاتالوگ این جشنواره چاپ شده است. خدا را شکر.
کاتالوگ خودرو PDF شد
سه شنبه، 12 خردادماه 1388

ایران کارتون:
کاتالوگ نخستین جشنواره بین المللی کاریکاتور خودرو pdf شد.
گفتنی است فایل این کاتالوگ برای دریافت فیپا به کتابخانه ملی فرستاده شده است تا بعد از آن به چاپ برسد. شایان ذکر است این اولین کاتالوگ جشنواره های کاریکاتور است که از کتابخانه ملی فیپا دریافت می کند.
در این کاتالوگ آثار هنرمندان ایرانی ذیل منتشر شده است.
محمدامین آقایی، عباس ناصری، عابدین محمدی، ابوالفضل محترمی، اکبر تراب پور، علی پاک نهاد، علی جهانشاهی، علی شاه علی، علیرضا پاکدل، امیرعباس تبریزی، امین فامیل باغستانی، علیرضا ذاکری، حسین رحیم خانی، آیت نادری، باقر همتی، بهمن جلالی نوکنده، بهزاد ریاضی، بهرام بابایی، داود هوشمند، دخشید قدرتی پور، احسان مولایی زاده، احسان گنجی، عرفان ملک حسینی، اسماعیل چشرخ، فردین میرزائیان، فیروزه مظفری، محسن ظریفیان، قاسم لطفی، هادی معینی، هادی طبسی، حامد کمالی، حمید قالیجاری، حسام فطرتی، حسام دادخواه، جابر اسدی، جواد تکجو، جواد طریقی اکبرپور، کیوان زرگری، محمود آزادنیا، محمود نظری، مجید صالحی، مرضیه رضایی، محمدرضا دادمهر، مهدی امینی، مهدی صادقی، مجید ادیبی، محمدعلی رجبی، محمدعلی خلجی، محمد خدادادی، محمدحسین عطاران، محمد کارگر، محمدعلی ولی زاده، مسعود ماهینی، محمدرضا مبین، محسن اسدی، محسن رفیعی، محسن جعفری، محسن مالکی، محسن فراهانی، مجتبی حیدرزاده، مسعود ضیایی، ندا تنهایی مقدم، پژمان علیپور، پویا اعتراضی، رسول آذرگون، صادق کرایی، سعید صادقی، سجاد رافعی، شهرام رضایی، شیرین قلی پور، شاهین کلانتری، وحید جعفری، مهدی عزیزی، مهدی نظری، بهرام ارجمندنیا، عرفان ملک حسینی، مجید ادیبی، محمود مختاری، مریم سلیمی و صادق ژیان.
پس از چاپ کاتالوگ هنرمندان تهرانی که آثارشان به چاپ رسیده می توانند با مراجعه به خانه کاریکاتور به نشانی: تهران، خ شریعتی، تقاطع همت، خ گل نبی غربی، بعد از میدان کتابی، شماره 44 یک نسخه از آن را دریافت نمایند.
هنرمندان شهرستانی هم می توانند با ارسال آدرس و شماره تماس خود به نشانی اینترنتی: cartoonscar@gmail.com منتظر دریافت کاتالوگ باشند.
علاقمندان جهت دریافت کاتالوگ به صورت pdf با دو کیفیت معمولی و عالی اینجا را کلیک نمایند.
آدرس «پی دی اف» ای اثرم:
http://www.irancartoon.com/2009/car/car%20cartoon%20book%20s.pdf

گل يادتان به وجودم پيوند مي خورد، هر روز كه اولين اشعه خورشيد بر چهره خسته ام رقص مي زند. هنوز به يادتان هستم. هميشه به يادتان هستم تا روزي كه اينجا نباشم . تا روزي كه در كنارتان باشم.

يک وبلاگنويس معتقد است: آنچه وبلاگها به عنوان يک جامعه رسانهاي قادر به برآمدن از عهده آن هستند، بيش از پارادايم، ايجاد زمينه خلق «شبه پاردايم» بر فضاي حاکم بر جامعه است. . . . ادامه خبر
وبلاگ یعنی به روز بودن یک آدم. یعنی هر روز یک وقتی را برای وبلاگش یا در واقع خودش بگذارد. وبلاگ یعنی به اشتراک گذاشتن ذهن و فکر و احساس آدم تو یک دنیای بزرگ مجازی با آدمهای واقعی که می توانند هر روز از تغییرات سینوسی ذهن و فکر و احوال آدم با خبر بشوند.اما... امان از این بی وقتی و مشغله ها که نه حالی برای خود آدم می گذارد و نه برای وبلاگ آدم. روزها و در واقع ماههای پرمشغله ای را تا اواخر بهمن امسال دارم. فکر می کنم تا آن موقع کمتر فرصتی برای خودم و وبلاگم داشته باشم. می دانم که این مساله موضوع چندان جالب نیست ولی چاره ای نیست.
شرایط ام امسال طوری است که حتی فرصت شرکت در هیچ جشنواره ای را ندارم. به قول یکی از دوستانم امسال دیگه رقیب ندارند
. یک بخش عمده از این بی وقتی مربوط به درسم می شود که در واقع امسال سال سرنوشت سازی برای من است. به هر صورت خواستم بگویم که در حدی که هر از چند گاهی یک سلامی عرض کنم و کوتاه مطلبی بگذارم این را از من بپذیرید. ممنون![]()
نمی دانم تا به حال به سنگاپور سفر کرده اید یا نه. سنگاپور شهر- کشوری سرسبز است که به شکل هوایی یا زمینی از طریق مالزی می توان به آن سفر کرد. این شهر -کشور قبلا جزئی از مالزی بود ولی هم اکنون مستقل است. نماد این کشور موجودی است که سری شیرمانند و تنی همچون ماهی دارد.
این کشور چند جزیره زیبا دارد که یکی از آنها سنتوزا است که از طریق تله کابین یا قایق می توان وارد آن شد. از نکاتی که باید در سنگاپور بدانید این است که بردن یا خوردن آدامس به این کشور جرم است و به شدت با آن در قالب جریمه برخورد می شود. بردن بیش از یک بسته سیگار نیز با برخورد شدید و حتی عودت یا دی پورت فرد مسافر همراه است.
در سنگاپور به شدت به تاکسیمتر پایبند هستند آنهم برخلاف مالزی. بیش از هر چیز در سنگاپور قانون سخن می گوید. برای ایرانیان سفر و زندگی در مالزی راحت تر از سنگاپور است.
معطلی در مرز سنگاپور بسیار کمتر از مالزی است ولی از شنیده ها چنین برمی آید که بعضا ایرانیها در مرز این کشور دچار معطلی های عمدی و بی مورد می شوند.
سنگاپور چند موزه بسیار دیدنی دارد که یکی از آنها مربوط به تمدن آسیا است. اگر به این کشور رفتید حتما موزه های آن را ببنید ، موزه هنر آنهم جالب است.
در سنگاپور برخلاف مالزی، در مراجعه به کتابفروشی ها دست بندی بسیار دقیقی از کتابها نمی توان یافت. در برج دو قلوی مالزی (طبقه چهارم) یک کتابفروشی بی نظیر وجود دارد که با قیمتهای مناسب از یک دست بندی عالی از کتب برخوردار است من که از این مساله کلی بهره بردم.
از دیگر نکاتی که باید در مورد سنگاپور بگویم اینکه در سنگاپور کارخانه ها به شکل جالبی کنار خانه ها واقع شده است. هیچ یک از کارخانه ها یا خودروهای این شهر سنخیتی با آلودگی ندارند به هم دلیل این شهر - کشور را تمیز به لحاظ هرگونه آلودگی هوا، محیط زیست و ... می یابی .
علت واقع شدن خانه های مسکونی در اطراف کارخانه ها به دلیل امکان حضور راحت تر زنان در محل کار است. در این کشور بچه ها تنها زمانی اجازه بازی در محیطی غیر از مهدکودک را می یابند که والدینشان کنارشان باشند.
سنگاپور کشور گرانی است. هر دلار سنگاپور حدود ۷۰۰ تومان ایران است. اگر قصد سفر به مالزی و سنگاپور را دارید خریدهای اساسی را در مالزی و خرید در حد کم یا در حد یادگاری را برای سنگاپور نگهدارید.
از نکات مهمی که در سفر به مالزی آموختم ، عجین شدن تجارت با زندگی و فرهنگ مردم آن است. کشوری که اصل توریست و توریسم را پذیرفته و به آن اعتقاد عملی دارد باید به راستی خود را در تمام ابعاد برای آن آماده کند. مالزی این مهم را خوب درک کرده است.
من حتی مسجد نگارای این کشور را هم بی ارتباط با تجارت نیافتم. منظور را واضح تر توضیح می دهم.
هر جایی که در مالزی قدم می گذاری در هنگام خروج از آن با یک مغازه مواجه می شوی. اگر وارد مسجد می شوی در کنار درب خروجی مسجد، کالاهایی با کاربری فرهنگی و مذهبی و همچنین نشانه های ملی مالزی عرضه شده است. اگر قدم در باغ پرندگان یا پروانه ها می گذاری در هنگام خروج باید از درون یک مغازه به بیرون از آن باغ ، موزه یا ... هدایت شوی.
مغازه ای بزرگ و مملو از مثلا تی شرت منقش به عکس حیوانات ، پرندگان ، عروسکها، لوازم تحریر و ... آنهم با رنگ آمیزیهای بسیار قطعا تو را به خرید وا می دارد حتی به بهانه خرید یک یادگاری.
اگر در مالزی به یک معبد هم پا می گذاری مثلا غار باتو، باز در آستانه این غار که مربوط به معابد هندی است باز تجارت تو را رها نمی کند و چندین مغازه را در این میان می یابی و باز اشتیاق به خرید.
قصد مقایسه مستقیم در این بحث با ایران ندارم ولی قطعا شما در مقایسه ذهنی خود در این خصوص آزاد هستید.
از نکات جالب اینکه مردم مالزی اهمیت صنعت توریست را درک کرده اند چراکه بخشی از زندگی آنها در مهربانی با مسافران دیار بیگانه نهفته است. من گرچه به لحاظ ارتباط کلامی از تسلط کافی برخوردار نبودم ولی به مدد همراهی همین مردم حس کردم که با دامنه کم لغات انگلیسی ام می توانم امور روزمره ام را بدون مشکل انجام دهم.
وقتی به مردم این کشور فکر می کنم آنها را مهربان می یابم،خاطرات خوبی که از آنها در ذهن دارم دوباره مرا ناخواسته به بازگشت به این کشور دعوت می کند. با تکرار این کار من همان صیدی هستم که با کمال رضایت به شکارگاه می رود. آیا صنعت توریست جز این است؟ فراهم کردن رضایت مسافرانی که هزاران کیلومتر را تا رسیدن به سرزمین تو طی کرده اند و حال با دیدن زیباییهای سرزمینت به وجد می آیند و در اثر مهربانی های تو تصمیم می گیرند تا در سفرهای آتی ، باز وقت و پول و انرژی خود را در سرزمین تو صرف نمایند و این یعنی جریان زندگی تو و این یعنی شریان اقتصادی سرزمینت.